|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، هیچکی نبود نه صدایی نه خدایی نه حتی رد پایی؛ آدما تنها بودن یه شهری بود سبز و سیاه سبزیا تو کوها و تو دشتاشون سیاهیم تو دلِ آدماشون. راستی بگم که اولش همهجا سبز بود و آبی بود و آسمونش به جا بود، اما یهو . . . سیاهیا قد کشیدن هو کشیدن عربده و داد کشیدن سیاهیا پیدا شدن دیوا رو جم کردن و هی آدما رو میترسوندن. مردای میدون ترسیدن هرکدوم یه کنجی خزیدن میدونا خالی شدن دیوا پیروز شدن. دخترا جیغ کشیدن پسرا هوار زدن هرکسی یه گوشهای گریه میکرد. اما دیگه کسی نبود، مردی نبود، سیاهیه داشت همه رو فرو میداد. تا اینکه یه روز تنگ غروب... یه سپید تک سوار از را رسید، شاهزاده قصه ما از پست خورشید میاومد شمشیرشو تکون میداد گرزشو نشون میداد. همگی شاد شدن و کِل کشیدن پیرزنا وِرد و دعا رو کوک کرده بودن زنا مرداشونو آماده جنگ کرده بودن. دخترا اسپندا رو دود کردن؛ پسرای خوشگلُ راهیِ میدون کردن. همگی شاد بودن صدای جنگ و جنگ ساز میاومد دیوا رو دیونه میکرد اونا را دربدر میکرد. اما اونا عاطل و بیکار نشدن واله و شیدا نشدن. سیاهی داد میکشید، لشکر سیاهشو به رخِ شازده میکشید میگفت:« آهای مرد سپید، تکسوار شاد، مرد دلیر اومدی چی کار کنی؟ منو از میدونا به در کنی؟ زِکی!» شازده میگفت:« اوهوم! فکر کردی کیی؟ یه خیکِ بدشکلِ سیا هرز و پلید و بد ادا اومدم شکمتو وا بکنم پیش همه خلق خدا، رسوات بکنم.» هر کسی چیزی میگفت، رجز میخوند. شاهزاده قصه ما، رفته بودش دنبال خوبای زمین لشکرشُ به پا میکرد. اما سیاهیه یه لشکری داشت تو جهان که هیچکی مثلشو نداشت زشت و پلید. مثِ شبح بیرنگ و بیصدا بودن مثِ ملخ آفت هرکجا بودن یه لحظه آروم نبودن. دیوای زشت ناقلا اومده بودن توی شهر هر کسی رو میدیدن یه دروغ میبافیدن اما همه، فکر میکردن که اینا وحی و الهام و نداست حرف انبیاست. میرفتن و میچرخیدن داد میکشیدن که:« آهای! این شاهزاده شما، مرد نیرنگ و ریاست. امده که بگیرتتون، ببرتتون، سرپا بشینه و بخورتتون. فرار کنین! دور بشین! همگی ترسیدن و دور شدن مرد سپید تنها شد و داد کشید: « آهای! منم! مردِ دلیر تک سوار اون اسب سپید. اومدم تا ببرمتون تا ته این دشت سفید شادی کنین، برقصین و بازی کنین. زنجیرا رو وا بکنیم فکرا رو آزاد بکنیم.» اما دیگه حرفای اون خریداری نداشت همگی رفته بودن تو لاکاشون. سیاهیه اومد و گفت: « دیدی که منم دیوِ سیاه مردِ عمل، مردِ میدونِ جنگ. گفتمت برو پسر! اینجا نمون اینجا همگی مردِ دروغ و پولن وریا! میبرنت تو ایوون موخورنت درسته، با پوست و گوشت و دنبه!» شازدهِ گفت که میرم میرم تا اون دور دورا راحت شم از دست اینا! سیاهی خندید و گفت: « دیر شد گلم! اون موقع که گفتمت برو، موندی و گفتی که اینم. حالا بمون با لشکر دروغ، اونا منتظر گوشتای قربونین. . . . شاهزاده قصه ما، رفتش و گم شد تو دروغ رفتش و گم شد تو دروغ.
پینوشت: پس از دو بار هک شدن وتبدیل شدن وبلاگ به مسالهای دغدغهزا برای من، دیگر خیال نوشتن در این فضای مجازی را ندارم. تنها میخواستم در آستانه سال نو مطالبم را تکمیل نمایم. از اینکه در این مدت مرا یاری کردید متشکرم. شاید روزی در وبلاگی دیگر پذیرای شما باشم. بدرود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 18:26 توسط تیشتر
|
|
||